خاطرات خوابگاه دختران

هر اومدنی رفتنی داره...

اولش تو وجود هممون یه ترسی بود...ترس از اینکه قراره چه اتفاقی بیفته    

..استرسی که این روزا خیلی ها دارنش و با دیدنشون خاطره ی همون روزای خودمون زنده میشه شاید دعای اون روزامون همین بود که این اتفاق به خیر بگذره....گذشت ،گذشت و قسمت ما این شد.هرچی بود  ما مشترک بودیم مشترک در اینکه قرار بود روزگار ما رو در کنار هم قرار بده اونم تو شهر ساری و دانشگاه کشاورزی و منابع طبیعی...روزای اول سخت بود همه فکر و خیالمون بود چطور باید کنار اومد ...اماخدایی که ما رو با هم گذاشته بود این قدرت رو هم به ما داده بود که با هم دوست باشیم انقد که مث خواهر...و روزی برسه که از ندیدن هم غصه بخوریم!

خیلی وقته من از جمعتون ظاهرا کم شدم.و میدونم دیر یا زود یعنی همین روزا کم کم این جمع صمیمی قراره ناجمع شه!

ترم آخر بالاخره واسه سایر اهالی کوچه رفاقت فرا رسیده...شاید بعضی ها قراره تک و توک این راهو ادامه بدین ولی بعضی ها هم دیگه جدا میشن از این جمع.دم فری گرم که اون روزا پیشنهاد این وبلاگ رو داد و البته هیچوقتم توش هیچی ننوشت...!!!ولی امیدوارم از خاطرات خودشو مریم تو دوران فوق لیسانس بنویسه ما که هر کدوم سر از یه جای ایران در آوردیم و قسمت ما رو اینجوری پخش و پلا کرد ولی دوستای خوب و قدیمی باز هم هر کجا هستین گاه گاهی به یاد این 4سال رفاقت به یاد خاطرات خوابگاه خطی از خودتون به جا بذارین باشه که هرجایی هستیم به یاد هم باشیم و روزگار که هرچند نامرد!ما بدترش نکنیم...

به یاد آشنایان آشنا باش...به پیمانی که بستی با وفا باش...

چو یادت روز و شب در خاطرم هست...

توام هر جا که هستی یاد ما باش....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1391ساعت 11:19  توسط alice  | 

خبر های جالب

دوباره سلام....

عمرا اگه بذارم این وبلاگ بخوابه هرچند که پست هامون سالی یک بار باشه...

بچه ها من خیلی غصه دارم می دونین چرا؟

راستش تحمل همه چیو دارم جز این یکی! نمی تونم تصور کنم که فقط ۲ ماه دیگه از دوران دانشجوییم مونده.

منو می بخشین که همیشه ضد حالم و دلتنگم؟!!! به خدا اگه شما هم جای من بودین...

خدا رو هزار هزار بار شکر می کنم بابت چند چیز که باعث میشه خاطراتمون و دوستی هامون حفظ بشه . حالا اگه براتون بگم اینا چیه یکم ممکنه شاخ در بیارین.. باید از یک سری افراد تشکر ویژه به عمل بیارم...

۱- اول از همه خیلی خیلی تشکر می کنم از آقای مهندس میلاد مجیدی همسر گرامی خودم که با کوبیدن درب منزل ما جهت خاستگاری باعث شد که من ساری موندگار بشم!!!!

۲- خیلی خیلی تشکر ویژه دارم از همسر محترم سمیرا  آقای مهندس پور اکبر که با کوبیدن درب منزل سمیرا اینا جهت خاستگاری باعث شد علاوه بر اینکه سمیرا هم اینجا موندگار بشه یک دختر دیگه از ترشیدگی نجات پیدا کنه!!!!

۳- تشکر آخر مخصوص آقای مترجم کرمی نسب همسر بسیار عزیز آلیس که اونم با کوبیدن در مهم ترین کاری که کرد این بود که همه ی ما رو به آرزومون رسوند و البته باید بگم که باعث شد آلیس بره شهر مریم اینا گرچه فرسنگ ها از ما دور میشن ولی حدآقل با همند!

و در اخر باید درخواست ویژه بکنم از تمامی آقایان دم بخت که در ساری و شهر های اطراف به میزان کافی موجودند که بیان این ۳-۴نفر دیگه رو هم به همسری انتخاب کنن.

دختر میدیم مهندس-خانوم-کدبانو-خوشگل-خوش صحبت و....با جهیزیه کامل -تقبل کلیه مراسم - شیربها برای مادر داماد و بسیاری جوایز نقدی و غیر نقدی....نه ببخشید بسیاری امکانات بی نظیر دیگر....

دیگه خبر از این داغ تر نداشتم بدمها...کف کردین می دونم

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 22:49  توسط anna  | 

خبر داغ!

سلام دوباره...

شنیدم ترم دیگه تا آخر تیر امتداد داره آخیییییییییییییییییی خیلی ناراحت شدم واسه دوستان که باید گرمای ساری رو تحمل کنن تا اونوقت آخه پارسال خودم تا اون وقتا بودم اونجا....دلم سوخت!

خوب شد ما رفتیم!!!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 22:20  توسط alice  | 

یادگاری شیرین...

سلام بعد قرنی...

شاید من دیگه عضو خوابگاه نباشم به مناسبت تموم شدن درسم!اما خب واقعا بدون من این وبلاگ زنده میشه؟؟نه انصافا میشه؟

بنابراین حضور دوباره ام رو بعد مدتها به خودم خوش آمد میگم و اینکه امیدوارم بعد از رفتن من تنها تنها خوش نگذرونییییید....مدیونی اگه خوش بگذرونید

آخه فقط من از جمعتون کم شدم و باقی تا ۱ ترم دیگه مهمون شهر بسی مقدس!ساری هستین

دلم واسه درسا تنگ نمیشه اما خداییش دلم واسه همه دوستای خوبم و خاطرات خوابگاه تنگ میشه قدر این ۱ ترم باقی رو بدونین.....جای مارو هم خالی کنین...

اگر بار گران بودیم....رفتیم....

اگر نامهربان بودیم....رفتیم.....

یه شعر خیلی باحال گذاشتم اینجا به یاد کودکی های همه ما بروبچز دهه ۶۰....

اولین روز دبستان بازگرد
کودکی ها، شاد و خندان باز گرد


باز گرد ای خاطرات کودکی
بر سوار اسب های چوبکی

خاطرات کودکی زیباترند
یادگاران کهن مانا ترند



درسهای سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود



درس پند آموز روباه و خروس
روبه مکار و دزد و چاپلوس

روز مهمانی کوکب خانم است
سفره پر از بوی نان گندم است



کاکلی گنجشککی باهوش بود
فیل نادانی برایش موش بود



با وجود سوز و سرمای شدید
ریز علی پیراهن از تن می درید

تا درون نیمکت جا می شدیم
ما پر از تصمیم کبری می شدیم



پاک کن هایی ز پاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم



کیف مان چفتی به رنگ زرد داشت
دوش مان از حلقه هایش درد داشت

گرمی دستان مان از آه بود
برگ دفترها به رنگ کاه بود



مانده در گوشم صدایی چون تگرگ
خش خش جاروی با پا روی برگ

همکلاسی های من یادم کنید
باز هم در کوچه فریادم کنید

همکلاسیهای درد و رنج و کار
بچه های جامه های وصله دار

بچه های دکه سیگار سرد
کودکان کوچک اما مردِ مرد

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
جمع بودن بود و تفریقی نبود

کاش می شد باز کوچک می شدیم
لااقل یک روز کودک می شدیم

یاد آن آموزگار ساده پوش
یاد آن گچ ها که بودش روی دوش

ای معلم نام و هم یادت به خیر
یاد درسِ آب و بابایت به خیر

ای دبستانی ترین احساس من
بازگرد؛ این مشق ها را خط بزن.....

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 23:11  توسط alice  | 

سلام مجدد...

سلام به همه دانشجویان حال ...آینده.. و گذشته. من دوباره برگشتم اما خودم اعتراف می کنم که بعد این پست هم ممکنه مدتها گم و گور بشم ...البته همین دوروبرام....

حالا بذارین براتون از مناسبت برگشتنم بگم. می خواشتم تسلیت بگم ایام غم انگیز انتخاب واحد. و البته شروع کلاسها رو... چیییییییییی؟؟؟؟؟ ۲۶ شهریور؟!!!!!!!!! کی ۲۶ شهریور میره سر کلاس؟ کدوم دانشگاهی ۲۶ شهریور شروع کلاسهاشو می ذاره؟یعنی از تابستونمون فقط ۱۰ روز مونده؟؟؟؟ نه!!!!! ما که تابستونم نداشتیم خداروشکر ! کارآموزی میکردیم زیر آفتاب تو کارخونه . چه قدر درس خوندن سخته! تازه از این ترم فهمیدیم که بمونیم یا بمیریم کار گیر بیار نیستیم که نیستیم! به همین خاطر انگیزمون چند برابر شده و واسه فارق التحصیلی!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 12:51  توسط anna  | 

از دل برود هر آنکه از دیده برفت....

یک ساعت که آفتاب بتابد خاطره ی آن همه شب های بارانی از یاد میرود...

این است حکایت آدم ها...فراموشی..............

+ نوشته شده در  شنبه یکم مرداد 1390ساعت 22:1  توسط alice  | 

از دل برود هر آنکه از دیده برفت....

یک ساعت که آفتاب بتابد خاطره ی آن همه شب های بارانی از یاد میرود...

این است حکایت آدم ها...فراموشی..............

+ نوشته شده در  شنبه یکم مرداد 1390ساعت 22:0  توسط alice  | 

من چیکار کردم؟؟؟

  از دست رفیقان چه بگوییم گله ای نیییییست!

گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیییست!!!!

بابا چرا دیگه منو قاطی خرابکاریهای فامیلم میکنی؟؟؟تازه اون حادثه ی معروفم بر میگرده به شما سمسکنده ای های اسبق که دزد دیوار کوتاه تر از شما پیدا نکردو هر چی داشتین برد...بله تا شما باشین حواستونو جمع کنیین!معصوم بیچاره اومد ثواب کنه کباب شد هه هه!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اسفند 1389ساعت 11:9  توسط alice  | 

امر خدا پسندانه

در پی این حادثه کمیته امداد واحد ناحیه فرح اباد ساری در نظر دارد طی یک مراسم گلریزان از نامبرده بخت برگشته حمایت های لازم را به عمل اورد.
هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم.
شماره حساب 3434 بانک تجارت شعبه دانشگاه بنام معصومه

انا: یه سوال برام پیش اومده. ببخشید در پی کدوم حادثه؟ باز چی کار کردی. خدا دانشجوهای ساری رو از دست شما دوتا فامیل نجات بده!  من که هرچی خوندم حادثه ای نیافتم!

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اسفند 1389ساعت 11:51  توسط m@sume  | 

ایام دل انگیز انتخاب واحد!

 شاید کمی دیر شده باشه و تعدادی از عزیزان دلم انتخاب واحد رو به هر سختی و مصیبت به پایان رسونده باشن ولی اینجانب وظیفه خودم می دونم که با نهایت همدردی و تاثر فرا رسیدن این ایام مصیبت بار رو به تمامی دوستانم و دانشجویان هم دانشگاهیم که میشناسم یا نمی شناسم تسلیت فراوان عرض کنم و همگی رو به مجدادا به صبر و بردباری به خصوص در هنگام بالا امدن سایت دانشگاه دعوت کنم و همچنین الکترونیکی شدن تمامی مراحل اداری در دانشکده رو هم تسلیت میگم! چرا تسلیت؟ خب معلومه واسه اینکه دانشگاه ما تمام پیشرفتهاش نتیجه عکس میده و باعث رنج و عذاب فراوانه! تحمل کنید عزیزانم! چیزی نمونده فقط یک سال و ۶ماهه دیگه به یاری خداوند تبارک و تعالی کوله بار سنگین علممون رو جمع میکنیم و از این شهر میریم!
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم بهمن 1389ساعت 20:45  توسط anna  | 

با تشکر از دزد محترم!!!!

سلام...سلام

سلام بر رفیقان شفیق قدیمی و بالای شهری های محترم . آلیس جون من راستشو بگو تو اون دوسالی که با ما هم اتاق بودی چند بار این بلا رو سرمون اوردی؟

یادتونه آلیس گفته بود با جدا شدن ما از هم و مستقر شدن تو خوابگاه های جدید این وبلاگ به مصیبت های خوابگاه تغییر کاربری میده؟ امروز می خوام یکی از اون مصیبت هایی که تو خوابگاه جدید ما اتفاق افتاد رو براتون بگم که خودش یکی از دلایل فرار ما از این خوابگاه بود.

جریان از این قرار بود که ما بعد از امتحانات قرار بود بریم دنبال خونه بگردیم و وسایلمون رو هم جمع و جور کنیم و ببریم. این وسط کسی که وسایلش زود تر از همه ما آماده بود و چمدوناشم بسته بود مریم بخت برگشته بود ! حالا چرا بخت برگشته؟؟ صبر بفرمایید تا توضیح بدم.

این خانوم بخت برگشته یک چمدون بسیار بسیار گنده که با کمی اغراق میشه گفت یک ادم به راحتی در اون جا میشد رو پر از وسایل ریز و درشت و لباس و کتاب و ... کرده بود و روش یک قفل به چه بزرگی کاشته بود. ولی بازم یه کمی از وسایلش مونده بود که اونهارو هم با زور و زحمت توی یک چمدون کوچک جا داده بود و روی اون یک قفل بزرگتر کاشته بود و تقریبا یک شب کامل زمان صرف کرد که اینها رو از ۲۰ تا پله ببره پایین و بذاره تو نماز خونه  که کنار درب ورودی بود تا برای بردن کاملا اماده باشه!

اما.....روزهای آخر بود که مریم برای برداشتن یکی از وسایل با نیش باز و کلید به دست رفت پایین و با سرعت نور برگشت و زد زیر گریه!!!!!!!!!۱ چمدون کوچیکم نیییییییییییست. ما همگی تعجب زده به سمت نماز خونه رفتیم بلکه با اضافه شدن ۶ چشم دیگه برای گشتن چمدون پیدا بشه که البته همینطور هم شد ولی....

در حالی که ما همه جارو می گشتیم سمیرا فریاد زد اون چیه ؟ چمدون مریم نیست؟ و به یک گونیه سفید رنگ که توش یه چمدون بود اشاره کرد. ما سریعا رفتیم و چمدون مریم رو که حالا به هرچیزی شبیه بود به جز چمدون دراوردیم و دیدیم بله..... یک دزد حرفه ای!!! با کاتر یک مستطیل کاملا متقارن و زیبا از روی درب چمدون جدا کرده و وسایلهارو برده همه مشغول تو سر زدن بود که من یاد چمدون بزرگه افتادم و رفتم سراغش و دیدم ای دل غافل!!!!!!!!۱ این یکی رو هم قفلش رو شکوندن و هرچی توش بود بردن!!! خلاصه اینطوری بگم که واسه مریم حتی یک لنگه جوراب هم نمونده بود!!!!! خودش بود و لباسای تنش! کلی بارمون سبک شده بود دست دزده درد نکنه من کلی دعاش کردم!

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم بهمن 1389ساعت 10:28  توسط anna  | 

روزی که دچار عذاب وجدان شدم!

راستش از روزی که این اتفاق افتاده بد جوری دچار عذاب وجدان شدم!اما خداییش چاره نداشتم شاید شما هم جای من بودین همین کارو میکردین!

امیدوارم این پست هیچوقت توسط هم اتاقی های کنونی ام خونده نشه چون ممکنه بعد اون من دیگه نباشم!حالا بهتره شاهکارم رو به قلم بیارم....

نمیدونم میدونین فشار امتحان اونم لیمنولوژی با یه استاد...رو تا چه حد درک میکنین به خصوص وقتی نوبت غذا پختن با شما باشه و هر ثانیه حکم طلا رو داشته باشه...و از اونجایی که من آدم فوق العاده خوش شانسی ام!!!نوبت غذا با من بود همون طور که یه پام تو آشپزخونه بود و یه پام تو اتاق پای جزوه به هر مکافاتی بود به اندازه 50 نفر!(البته کمتر)عدسی بار گذاشته بودم..و کلی هم به پای این غذا که یه عده گرسنه چشاشون رو گرد کرده بودن واسش زحمت کشیدم از اونجایی که شب امتحان بود این غذا حکم مهمی داشت !خلاصه یه صبح تا ظهر !جون کندم تو مطبخ دقیقا در مرحله آخر کار که خواستم اون فلفل کذایی رو اضافه کنم....ناگهان یه توده سیااااااااه رنگ رو غذا شناور شد................................بله یه سوسک سیاه تپل مپل که چسبیده بود به ظرف فلفل مهمان عدسی من که این همه براش زحمت کشیده بودم شد( البته باید بگم سوسکهای این خوابگاه قربونش برم به سوسکای با ادب خوابگاه مرکزی گفتن زکی..)خلاصه همچنان که کاسه ی چه کنم چه کنم به دست گرفته بودم موندم غذایی رو که این همه زحمت پاش کشیدم بریزم دور تازه کی میخواست این همه جزوه ی نخونده رو بخونه ...بالاخره دل رو زدم به دریا و یاد حرف همیشگی فری خودمون افتادم که :ما که نون موشی خوردیم...!!معادل همان آب از سر گذشتن!این بود که قسمت سوسکی رو جدا کردم و ریختم دور البته سوسکه دیگه تجزیه شده بود و هر قسمتش رو به زور یافتم!به هر حال عملیات تجسس لاشه های سوسک مذبور به موفقیت به انجام  رسید حالا دیگه وقت ناهار بود...هم اتاقی ها رو صدا زدم و در حالی که سعی میکردم نشون بدم چه عدسی خوشمزه ای !!درست کردم واسه هر کدومشون بشقابهارو لبریز کردم....و اون بیچاره های گرسنه با چه اشتهایی نوش جان کردن  !البته خودم هم محض اینکه عذاب وجدانم کمتر شه میل کردم....

جالب اینجاست اونها شام رو هم از همون عدسی معروف خوردن هر چند من نبودم ولی انگار سوسکه طعم خوبی به غذا داده بود میگی نه؟امتحان کن!!!

چیه چرا اینجوری نگا میکنی خودت به جای آشپز بد شانسی مث من بودی چکار میکردی؟؟
+ نوشته شده در  شنبه نهم بهمن 1389ساعت 11:31  توسط alice  | 

من زنده ام

سلام سلام... با عرض تبریک اعلام می کنم که اینجانب یکی از بازماندگان امتحانات هستم و از امتحانات جون سالم بدر بردم الحمد لله.... و با عرض تسلیت اعلام می کنم که 407 مجددا بر پا نخواهد شد! الیس میبنم توهم زنده ای! معصوم زودتر بیا اعلام کن ببینیم این امتحانات تلفات داشته یا نه!
+ نوشته شده در  جمعه هشتم بهمن 1389ساعت 22:3  توسط anna  | 

سلامی دوباره

با سلام

بالاخره امتحانات این ترم هم به خیر گذشت البته بعد مکافات فراوان!

امیدوارم همراهان سابق وب در سلامتی کامل به سر برده باشن اما انگار مث اتاق تکونی های سابق من باید دست تنها دست به کار شم!

پس کجاین شما بعد نیست ابراز وجود کنید ها بعضی ها نگران صحت و سلامتیتون شدن زنده اید احیانا؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم بهمن 1389ساعت 22:31  توسط alice  | 

سلام....

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم دی 1389ساعت 21:32  توسط alice  | 

آرزوهای شب امتحان....

سلام سلام بعد مدتها....

شبای امتحان به جای اینکه درس بخونیم هزارتا فکرو خیال و ای کاش و توهم به سر آدم میزنه.ولی خدا وکیلی چی می شد که سیستم آموزشی اینجوری نبود که الان هست!

خب مثلا چی میشد اصلا امتحانی در کار نبود؟اونوقت دیگه استرسی واسه نمره نداشتیم تازه با میل بیشتری درس می خوندیم!خداییش اگه زور بالا سر آدم باشه اون کار نفرت انگیزه مثلا ما شب امتحان خودمونو می کشیم و به صورت فشرده اطلاعات رو تو سرمون جا میدیم اما درست بعد خروج از جلسه ی امتحان ...کاملا دیلیت میشه مغزمون انگار فقط محدود به همون لحظه است!

خب چه کاریه پس؟!!اگه امتحان نبود و درس خوندن عشقی میشد حداقل یه چیزی یاد می گرفتیم به قول آنا چی میشد واسه هر امتحانی یه قرصی آمپولی چیزی بود که با زدنش اطلاعات وارد مغزمون میشد!!

چی میشد ما هم مث برنارد از اون ساعتا داشتیم که زمانو متوقف میکرد؟! خداییش این از همه باحال تر بود...............چی میشد چیزی به اسم امتحان و نمره و استاد و استرس وجود نداشت و محض افزایش اطلاعات عمومی و گذروندن اوقات  و البته داشتن سوژه برای پست گذاشتن تو این وب !می رفتیم دانشگاه.....

کاش امتحانی در کار نبود.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم دی 1389ساعت 21:24  توسط alice  | 

ما بر می گردیم!!!!

سلام سلام... به قول آلیس ما زنده ایم.

سلام بر بالای شهری ها!! خوابگاه ریحانه ایها و بهاری های عزیز! احوالاتتون؟ با نزدیک شدن ترم جدید احتمال دور هم جمع شدن هامون هم زیاد شده! خبر که دارین؟ خوانندگان عزیز از ته دل دعا بفرمایید که تا 2 هفته دیگه با خبر بر قراری مجدد 407 سورپرایزتون کنیم! راستی فرا رسیدن ایام تلخ و غم انگیز امتحانات نیم سال اول و لیالی اندوه بار قبل امتحان رو به همتون تسلیت میگم . تروخدا به خودتون فشار نیارید دنیا ارزششو نداره! به خصوص تو معصوم جدا نگرانتم اخه شبای امتحان خودتو می کشتی . خوب یادمه!

دوستان عزیز جهت حفظ سلامت خودتون و جلوگیری از بد شانسی و بد یمنی هر وقت پست های معصومه رو خوندین چند صد هزار تومانی صدقه کنار گذاشته و چند صد کیلو اسپند دود کرده و چند صد لیتر خون بریزید تا دچار مشکلات نشین. این نصیحت رو از من داغدیده داشته باشین تا به زودی زود دلیل این محکم کاری ها رو بهتون بگم و البته داستان رنده! (یه چیزی تو مایه های فیلم اره!!!)

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم دی 1389ساعت 19:38  توسط anna  | 

غبار روبی مصادف با ماه محرم

"این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست...".

سلامی دوباره خدمت شما دوستان عزیز

رفتن از خوابگاه مرکزی معایب فراوان داشت.رفتن که چه عرض کنم "بیرون انداختن"!

اول این که دل شیدا و خراب رفیق ما رو خرابتر و بسی شیدا تر کرد.دوم اینکه با هم بودن سوژه درست کردن و برای شما رو پست گذاشتن ما رو هم در حد صفر کاهش داد و تقریبا وبلاگ ما رو تعطیل کرد.و سوم ...بسه چقدر از رفتن گفتمیم از این به بعد از حوادث اخیر براتون میگم که عشق و هزار درد سر از جمله دست رو توی دتگاه رنده چوب صنعتی بردن.....

 

 

با ما باشد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آذر 1389ساعت 16:3  توسط m@sume  | 

سلامی دوباره...

مریم جون و سمیرای عزیز عضویتتونو تبریک میگم 

به هم اتاقی های سابق:میدونستید چه فرقی آهن با شما داره اگه بهش سر نزنید زنگ میزنه!!!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم آبان 1389ساعت 9:9  توسط m@sume  | 

ماه عسل ...

سلام...

آلیس تو هنوز خوب نشدی؟ !!! نمیشه خودم باید باشم!

جای همه شما سبز ... الن من و فری تو خونه ی خالیه ما مشغول عشق و حال دو نفره هستیم! از یکشنبه تا امروز صبح ۴نفر بودیم ولی امروز سمیرا و مریم رو فرستادیم ساری الان خودمون دوتاییم ولی فردا باید به اونا بپیوندیم! این سومین ماه عسلمونه. هم اکنون فری به شدت و با سر و صدای زیاد مشغول شکستن تخمه و دیدن فیلمه . تا گلو رفته زیر پتو و در همین اوضاع و احوال رمان ((پاییز طوبی )) جلوش بازه! امروز صبحم یه رمان دیگه تموم کرده و به طور کلی مشغول حال کردن با کتابای منه! ولی از فردا از این خبرا نیست . باز درس و دانشگاه! داشتم فکر می کردم نمی شد ادم همینطوری زندگی میکرد و کاهی که حوصلش سر می رفت سری به دانشگاه می زد و البته امتحان و پرسش و کوییزی هم در کار نبود؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مهر 1389ساعت 21:53  توسط anna  | 

تغیرات وبلاگ...

خوانندگان گرامی... نویسندگان جدید وبلاگ خاطرات خوابگاه رو معرفی میکنم....

مریم...... کف مرتببببببببببببببب!!!!!!!!!!!!!!!

سمیرا......آهااااااا دست دست!

چون تو خاطرات جدیدمون سهمشون بیشتر شده! مجبور شدیم بنویسیم دیگه! چاره چیه؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مهر 1389ساعت 11:38  توسط anna  | 

سلام سلام سلام.......

بعد قرنها منم اومدم تا در غبارروبی وبلاگمون به آنا کمک کنم!

چی بگم از درد دوری و جدایی که بد دردیه...هنوز تیکه کلام هایی بروبچز ۴۰۷ رو زبونمه هر چند هم خونه ای هایی جدید درک نمیکنن دلیل خنده های منو به این تیکه کلام ها !!!

البته ما اینقدرها بی وفا هم نبودیم که کمپلت از یاد ببریم با هم بودنمون رو و این رفت و آمد ها همچنان پابرجاست منو معصوم هم یه روز تشریف بردیم خوابگاه بروبچز ۴۰۷ و ضمن زیارت افرادی چون آنا فری مریم سوسن و صد البته ناهید سوتی...باید عرض کنم که سوتی هایی این خانم هم چنان پابرجاست!ناهار هم در خدمت دست پخت فری جان که بیش از پیش به فکر قلب های گرسنگان گرامی بوده و با ته چین خوشمزه که روغن ازش می چکید سیرمون کرد!!(طفلی شوهرش!..هر چند منم کمی ازش نداشتم امابا هم خونه شدن با چند فرد اصف.. این عادت رو کنار گذاشتم!!)البته دست پخت فری به خصوص ته چیناش حرف نداره ها!!

اونم از شهر همیشه تابستون ـ ساری که از بس گرمه بنده با تشریف آوردن به خونه و هوای سرد اینجا دچار سرمای وحشتناکی شدم(یاش بخیر سرما خوردنای خوابگاه و پرستاری های آنا و ترخینه درست کردن مامان مریم! که دیگه خبری ازشون نیست............).و از اونجایی که شاید جان سالم به در نبرم گفتم بیام و خطی بنویسم یادگاری تا بماند روزگاری..........به قول ایکی اوستان تا برنامه ی بعدی خدانگهدااااار!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مهر 1389ساعت 21:4  توسط alice  | 

407 جدید

سلام...بعد مدتها سلام. به قول الیس چه تار عنکبوتی بسته وب...

امروز اومدم آپ کنم بعد مدتها ... این روزا دیگه ۴۰۷ ای نیست که ازش خاطرا بنویسم . خیلی اتفاقا افتاده و ما الان  هرکدوم صاحب چند هم اتاقی جدید شدیم . بزارین از اول براتون بگم...

جونم براتون بگه که از روزی که ۴۰۷ متلاشی شد همه اعضاش دنبال یه هم اتاق خوب و جدید می گشتن ولی مسلما هیشکی براشون اعضای ۴۰۷ نمی شد ... روزای اولی که اومدیم ساری و هرکدوم با الاجبار تو خوابگاه های جدید ساکن شدیم همگی از شدت غصه در حال مردن بودیم... ولی این وسط باز اوضاع من و فری بهتر بود که با ۲ تا از ارازل ۴۰۸ ادغام شده بودیم و زیاد مشکلی نداشتیم چون هر۴ تا رفیق فابریک و هم کلاس بودیم ولی چی بگم از اوضاع اتاق !!! اتاقی بسیااااار کوچیک و دارای حد اقل وسایل رفاهی که توش دل ادم می گرفت...شب اول هی خودمون رو گول زدیم و گفتیم : نهههه ! خوبه. خیلی اتاقمون خوبه. اما چشمتون روز بد نبینه که صبح فرداش همین که ۲ تا از هم کلاسیامون واسه سر زدن اومدن تو اتاق و از اتاق دل انگیزمون ایراد گرفتن انگار که داغ دلمون رو تازه کردن! همین که رفتن اتاق ترکید!!! فکر کنم اون روز انقد ر اشک ریختیم که آب بدنمون خشک شد چون آخر شب هرکی ما ۳ تارو میدید (من و فرزانه و مریم ، نفر چهارم هنوز ولایت تشریف داشت ) می گفت از صبح تا حالا چه قدر لاغر شدین!خلاصه دیگه از بد بختی های اون روز نمی نویسم فقط انقدر بدونین که از خوابگاه زدیم بیرون دنبال یه جای بهتر! اما انگار اون موقع تمام خونه های شهر اجاره داده شده بود...همه ی صاحب خونه ها یا ۳ تا مستاجر می خواستن یا ۵ تا و هیشکی ۴نفر قبول نداشت...همهی مشاورین املاک بسته بود....تمامی خوابگاه های خود گردان پر شده بود... فقط مونده بود آخرین راه حل: خریدن یک چادر ۴نفر .و استقرار در محل نگهبانی دانشکده!!!! خلاصه اینکه از اونور هم آلیس و معصومه دنبال خونه نزدیک دانشکده خودشون. انقدر اون روز راه رفتیم و گریه کردیم که آخر شب به مرده های متحرک شبیه بودیم. تا اینکه برگشتیم به همون خوابگاه بزرگگگگگگگگ خودمون و تا مسئول خوابگاه قیافه های مارو دید و فهمید که داریم در میریم سریعا تمامی راه حل هایی که تا دیروز غیر قابل اجرا بود رو به همراه مقادیر زیادی هندوانه زیر بغل و باج های کلان! به ما پیشنهاد کرد ماهم که دیدم اینجوریه دستور فرمودیم بزرگتریت اتاق خوابگاه رو بهمون بدن ولی همون ۴نفره! و تخت های اضافه رو هم در اسرع وقت از اتاق بیرون ببرن و ساکنین قبلی اتاق رو هم بیرون بندازن تا ما ۴نفری اونجا بمونیم. تمامی دستورات در اسرع وقت اجرا شد و ماهم خوشحال و خندان راهی اتاق جدید شدیم... البته برای ترم بعد فکر های بهتری داریم!

در توضیح احوالات جدید اینکه هم اکنون من و فرزانه ، مریم و سمیرا در اتاق شماره ۱ ساکنیم و در حال حاضر من در ولایت به سر می برم و تا اخر هفته بر میگردم خوابگاه. 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مهر 1389ساعت 10:44  توسط anna  | 

دلتنگی های 407.....

سلام....این بار یه سلام پر از دلتنگی!

این روزا ۴ تا دل هست که بدجوری تنگه! این روزا چند نفر هستن که برای اولین بار دل و دماغی برای رفتن ندارن. یکیش منم و سه تای دیگه رو هم می شناسید. ببخشید اگه با این پستا غمگینتون می کنیم. ما روزای خوبی باهم داشتیم . خیلی خوب. ما یه خانواده بودیم! حتی نزدیک تر. شاید دوستانی که به وبلاگ ما سر می زنند با این حرفا تعجب کنند ولی....

ما باهم خندیدیم. باهم گریه کردیم. باهم سختی کشیدیم. با هم شب بیداری کشیدیم . باهم غربت رو تحمل کردیم. با گریه های هم غصه خوردیم! ما یار روزای سخت هم بودیم.

کافی بود یکی کمی ناراحت باشه تا ۳نفر دیگه به هر طریقی که از دستشون بر میومد بخندوننش. کافی بود یکی کمی مشکل داشته باشه ۳ نفر بودن که تمام تلاششنو می کردن و هر کاری از دستشون بر میومد می کردن تا مشکلو حل کنن. شبای امتحان پا به پای هم بیدار می موندیم حتی اگه فقط یکیمون فرداش امتحان داشت! آلیس امتحان جانور شناسیتو یادته؟ معصوم امتحان استاتیک من و فرزانه رو یادته؟

آره...خیلی سخته که به این راحتی از هم جدا بشیم! خیلی بی رحمیه. بی انصافیه.

آلیس سرا پرده یادته؟ حلال مشکلات ، محل درد ودل و اشک های یواشکی! هق هق های نصف شبا یادته؟ اتاق تاریک و ساکت و صدای گریه آرومه یک نفر....که فکر میکرد یواشکی داره گریه میکنه!

چه اشکها که از گونه های هم پاک کردیم.چه سختی هایی که باهم تحمل کردیم.بچه ها یادتونه ۳ماه زمستون رو شوفاژمون خراب بود و ما پتو پیچ راه میرفتیم و از اونور تو گرما... با امکانات کم و اتاق کوچیک و لاین شلوغ...چه دلای شادی داشتیم!چه قدر با شادی های همدیگه ذوق می کردیم. به چه چیزایی دلمون خوش بود. هر چیز کوچیکی می تونست مایه خنده و مسخره بازیهامون باشه.

بزرگ شدیم بچه ها! خیلی بزرگ شدیم. خانوم شدیم . دوری ازمون آدمای مقاومی ساخت. هرچی شدیم ار باهم بودنمون شدیم. هرچی یاد گرفتیم ۴تایی یاد گرفتیم! آلیس....دارم میرم ولی حواسمو جمع می کنم پامو رو سیم نذارم....

فری قفلت خوب بود ضعیف نبود! معصوم....تو چی؟ تو هنوز ساکتی و صدات در نمیاد . این ترم یه اتاق با یه جای خالی بسته دیگه لازم نیست از طرف بپرسی جا برای دوستات داره یانه!

و حالا...جدایی رو هم باهم یاد میگیریم......

امشب دلم خیلی گرفته بود ....ببخشید!

دوستان عزیز...این روزا دیر به دیر آپ می کنیم. و آپامون هم از روند کلی وبلاگ که خاطره نویسی بوده دور شده. نه اینکه خاطره هامون تموم شده باشه! نه . اگه دل و دماغی بود حالا حالا ها داشتیم که بنویسیم. اما انگار بچه ها دلشون نمی خواد دیگه خاطرات رو یادآوری کنن. آخه یاد آوری خاطرات خوب گذشته ای که حالا دیگه تموم شده خیلی دردناکه!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام شهریور 1389ساعت 1:25  توسط anna  | 

اطلاعیه

با توجه به تکمیل ظرفیت خوابگاه و تبلیغات کاملا مثبت اینجانبان در خصوص دانشگاه و دست اندر کاران این محیط فوق العاده از مشتاقان وعلاقه مندان به تحصیل در این دانشگاه دعوت به عمل می اید.ترجیحا از قشر کارتون خواب و ایل شریف چادر نشین ثبت نام خواهد شد!بشتابید... زمان را از دست ندهید....هر یک روز که دیرتر بیایید یک سال نوری عقب خواهید ماند...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم شهریور 1389ساعت 13:29  توسط m@sume  | 

مواظب باشین گوشتون تاول نزنه

دیروز اینجانب به منظور یافتن سرپناهی راهی ساری شده و شاهد اخبار گوناگونی بوده که چندان خوشایند نبود...

ساری دلباز می شود!!!

اینو وقتی خودتون پا گذاشتین به خصوص به میدون خزر خواهید فهمید و احتمالا 13 به در سال بعد را در وسط این میدان پهن خواهید کرد!البته نه فقط میدان مذبور بلکه سایر نقاط این شهر دلباز شده فکر کنم دارن پروژه ی دلبازسازی ساری رو انجام میدن!!

vjهای زنبیل به دست !

در ابتدای ورود به دانشگاه شاهد چشم های برق زده لبهای خندان پاهای شتابان ورودیهای زنبیل بدست بودم که سراسیمه و خوشحااااال 7 خان رستم رو پشت سر میگذاشتن غافل از اینکه نمیدونن به چه بهشتی وارد شدن و چه سرنوشتی در انتظار دارن. البته باید بگم این مراحل سخت در ساختمان سالن ورزشی برگذار شده!

خانواده ی ورودی های عزیز انگار اومده بودن 13به در !!!درگوشه کنار دانشگاه چادر زده و بساط پهن کرده بودن و کودکان در وسط محوطه گل کوچیک بازی می کردن!!فکر کن شاهد چه صحنه هایی بودیم آیا اونجا واقعا دانشگاه ما بود یا کمپ مسافران تابستانی؟؟؟

بعد سالها سالن ورزشی که بیشتر شبیه انبار کاه بود رنگ و رویی به خود گرفت !و فضایی به قول خودشون سبز ایجاد کردن!!البته از ما که گذشت ...اما مبارک ورودی ها باشه!

و اما اخبار نه چندان خوش...

طی ملاقات فیس تو فیس با صورتی دوست داشتنی سابق و سایر وعده دهندگان ...صورتی با نهایت سنگدلی اظهار کرد خوابگاه مرکزی جدید حالا حالا هااا ساخته نمیشه اگرم بشه به بهمن میکشه و اگرم بکشه به ما نمیرسه!!! یعنی با زبون بی زبونی خانه به دوش شدن مارو متذکر شد باید به اطلاع تمامی چشم انتظاران عزیز برسانم دل خود را به شاید ها و اگرهای این اشخاص خوش نکرده و هرچه زودتربا در دست داشتن زنبیل های همیشگی به فکر یافتن سرپناهی برای خود باشند چرا که هر آن سایر گزینه های باقی توسط سایر خانه به دوش های گرامی اشغال خواهد شد!!( اینو جدی بگیرید)

خلاصه در حالی که دست هایمان از پاهامان درازتر شده بود به دنبال سقفی برای گذران زندگی راهی شدیم و بعد سختی های فراواااااااااااااااااااان جایی یافتیم!

در حاشیه ی اخبار به اطلاع فری میرسانم (س.ش)رویت شد! اونم در حالی که در اتاق یکی از سران دانشگاه چنبره زده بود. چقدر بهت گفتم فری .....وگرنه الان پارتی داشتیم و بهمون خوابگاه میدادن!!

بهر حال با مشاهده ی این اوضاع و پیش اومدن این حوادث تلخ و سکونت با افراد جدید و نا شناخته ! فکر میکنم این وب به نام مصایب خوابگاه تغییر هویت پیدا کنه!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389ساعت 11:59  توسط alice  | 

چی بگم از این روزگارررررررررررررر

خدا بگم چی کارت کنه دختر ....انصافا تو این دورو زمونه بیا و خوبی کن هاااااااااا اون روز داشتی می مردی اگه من و فری سر نرسیده بودیم خدا می دونه الان اون دنیا بودی و هفت تا کفن پوسونده بودی تازه اینم که خوردی زمین تقصیر خودت بود به ۲ دلیل اول اینکه پوست کلفت بازی در آوردی و به حرف مامان جونات گوش ندادی و دوم اینکه خب رژیم بگیر تا از این اتفاقا نیفته!!! راستی فکر کنم تقویم مغزت جابه جا شده تا جایی که من یادمه ۱۰۹ بودیم هااا !!

خلاصه اینکه خوانندگان گرامی اگه یه روزی یه شبی دیدین هم اتاقیتون رو به قبله شده اصلا بهش دست نزنید و مزاحم کار آقا عزرائیل نشین ! یادش بخیر ولی خیلی باحال بود از این که جونت رو نجات داده بودیم احساس غرور می کردیم من و فری ...دیدی آخر دکتر بهمون چی گفت؟؟ می گفت تو این دور و زمونه باید به هم اتاقی های فداکاری مث شما(منظورش من و فری بودا) افتخار کرد!

حالا خودمونیم امروز خیلی دپرس بودم خوبه دلمون رو شاد کردی کلی خندیدم دمت گرم!!!

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم شهریور 1389ساعت 17:38  توسط alice  | 

مادر های مهربان!

واسه اینکه وبلاگ رو به حالت اول برگردونیم بهتره نوشتن خاطره ها رو از سر بگیریم ماتم سرا که باز نکردیم!!!!

خدا نصیبتون نکنه بیماری و مریضی چه تو خونه و چه تو غربت ولی وقتی از خونه و مامان جون و اینا دور باشی خیلی سخت تره.

درست یادم نیست دقیقا کی بود ولی می دونم که ترم ۳ بودیم و ۴۰۷ مثل همیشه بسیار پر انرژی روزگار دانشجویی رو پشت سر می ذاشت با یک تفاوت که اون شب من خیلی حال خوبی نداشتم و بسیار ساکت شده بودم و این جزو عجایب تاریخ به حساب میومد! هر طوری که بود اون شب گذشت و من صبح که از خواب بیدار شدم احساس کردم دیگه دارم میمیرم معده درد بدی داشتم و دلم آشوب بود و تمام استخوان هام هم  درد می کرد ولی از اونجایی که  اون روز درسای مهمی داشتیم با سختی راهی دانشگاه شدم و با بدبختی کلاس ها رو سپری کرده و وقتی برگشتم خوابگاه می خواستم رو تخت ولو بشم و ۲۴ ساعت بخوابم که ناگهان چشمم به بر امدگی ترسناکی به رنگ بنفش تیره روی پوست دستم خورد ! با یک بررسی سریع دیدم که ای دل غافل تمام بدنم پر از ایناس! با سرعت نور خودم رو به آینه رسوندم تا ببینم مبادا این کهیر های بزرگ و زیبا روی صورتم ایجاد شده باشه و ترس از ترشیدن و اینا.... خلاصه دیدم که شکر خدا نه . رفتم روی تخت که بخوابم  چون احساس کردم دیگه یک لحظه هم روی پاهام نمی تونم وایسم! تازه دراز کشیده بودم که فرزانه و آلیس مثل بختک روی سرم وخراب شدن که پاشو چرا خوابیدی الان چه وقت خوابه و.... و ناگهان آلیس جیغ بنفشی کشید که همگی  ۳ متر از جا پریدیم ! من به تصور اینکه مجددا سوسک دیده با بی حالی گفتم: بکشش در نره! ولی آلیس سوسک ندیده بود! بلکه کهیر های منو دیده بود. فرزانه هم همون موقع به آلیس ملحق شد و شروع به جیغ و داد کرد که آنا چرا اینجوری شدیییییییییی؟ داری میمیری!

خلاصه برنامه مراسم هفت و چهلم رو هم ریخته بودن که با فریاد من به خودشون اومدن ! من که فقط دلم می خواست بخوابم با چند تا ناسزا ازشون خواستم برن سر ۴۰۸ خراب بشن تا من بتونم بخوابم بلکه حالم خوب بشه . ولی آلیس گیر داد که باید بیای بریم بیمارستان. تقریبا نیم ساعت بعد من و فرازنه آلیس سه تایی روی تخت من بودیم و جیغ می کشیدیم و موهای هم رو میکندیم! من نمی خواستم برم بیمارستان  ولی از پس ۲ تا مادر فولاد ذره بر نمی یومدم. بالاخره هم بدون هیچ حرفی دراز کشیدم و پتو رو روی سرم کشیدم و دیگه یک کلمه جوابشون رو ندادم ....چند دقیقه ای گذشت....خیالم داشت راحت می شد که کوتاه اومدن که...ناگهان دیدم دونفر دست و پای من رو گرفتن و بلند کردن و از تخت بیرون اوردن و لحظه بعد......بومممممم.

صدای کمر من بود وقتی روی زمین پرت  شدم ! دو تا غول بیابونی نتونستن منو نگه دارن! روی زمین که افتادم یه لحظه فکر کردم که دچار قطع نخاع شدم! با همون حال روی زمین موندم. و ۲تا غول بیابونی هم به من زل زده بودن تا اینکه یه تکونی خوردم و نفس راحت کشیدن! که زنده ام و  کمرم هم نشکسته! خلاصه منو با زور کتک و بلاهای فیزیکی بردن بیمارستان بماند که اونجا هم انقدر تو مطب دکتر سفارش کردن و حرف زندن که دکتر پرسید: مادر شوهراتن؟؟؟؟؟!!!!

خدا نصیبتون نکنه از این هم اتاقی ها که دوستی شونم به  آدم نمی مونه!

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم شهریور 1389ساعت 12:0  توسط anna  | 

روزگار نامرد....

سلام بعد مدتهاااااا .... 

آخه روزهای آخر دیگه حس گفتن خاطرات نمیاد خاطراتی که کم نبودن اما یاد آوری شون واسه ما که روزگار بی مروت داره جدامون می کنه ،سخته.

اما چه میشه کرد کاش این مدتی که به قول دوستم داریم متلاشی میشم به کوتاهی یه چشم بر هم زدن باشه ....گفتنش آسونه 3ماه اما تحملش سخت...واسه ما که 2سال شب و روز با هم بودیم نه فقط در حد یه هم اتاقی مث 4تا خواهر مث یه خونواده چون وقتی از خونواده ات دوری توی یه شهر دیگه ..وقتی شدیدا احساس تنهایی می کنی وجود هم اتاقی های خوب می تونه جای خالی خونواده ات رو پر کنه.

اینو میگم واسه اونایی که تازه می خوان وارد دانشگاه بشن و مث ما خوابگاهی.......وقتی من پا به خوابگاه گذاشتم غصه ام گرفت..که چطور باید تحمل کنم این قوطی کبریت رو اونم با 4 نفر دیگه که هر کدوم از یه شهر و یه فرهنگ و چطور این همه سختی رو میشه تحمل کرد!نگران همه ی اینا بودم اما طولی نکشید که فهمیدم همه ی سختی ها رو میشه تحمل کرد وقتی پای دوستای خوب وسط باشه هم اتاقی هایی که خیلی ها به صمیمیت و خوب بودن ماها حسودی شون میشد.نمی خوام بگم مشکل نداشتیم هر چند روزهایی اتفاق هایی می افتاد بر خلاف میل هر چند گاهی طوفانی می اومد و دلامون می لرزید هر چند روزهایی دلخور می شدیم از هم......

با این همه خوابگاه درس بزرگی بود واسمون اینکه بزرگ شدن رو بهمون یاد داد کنار اومدن رو این که خودمون بدون حضور بزرگتر از پس مشکلات بر بیایم این که به فکر اطرافیان باشیم و مهمتر از همه محبت کردن رو و خوب بودن رو یاد گرفتیم...بعد مدتها اومدم با یه دل پر یه دل پر از همه ی خا طرات خوب و بد اما شیرین و به یاد ماندنی ....از اینکه واسه این مدت هم جدا میشیم از هم دلم گرفته...دعا کنید واسمون که باز این جمع صمیمی دور هم باشن....باز خاطرات خوبمون و باز این وبلاگ که تنها گوشه ای از خاطراتمون بود برپا باشه.و اینکه حتی این جدایی هر چند موقت باعث از یاد بردن رفاقت ها مون نشه...

           به افتخارهمه ی اهالی109 سابق و 407 فعلی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم شهریور 1389ساعت 12:4  توسط alice  | 

UNI NEWS!

خلاصه خبرها:

۱- درگیری ها بر سر تصاحب اتاق ادامه دارد!

۲-سعی و تلاش دانشجویان برای گشودن سایت و انتخاب واحد ادامه دارد!

۳- تقویم آموزشی اصلاح شد!

تفصیل خبرها:

۱-در گیری ها بر سر تصاحب اتاق ها در خوابگاه مرکزی ادامه دارد. طبق آخرین اخبار رسیده دانشجویان زنبیل به دست به اداره امور خوابگاه ها حمله ور شده و با  توسل به زور خواستار تجدید نظر در لیست اسامی ذیرفته شدگان ، شدند. 

در راستای این تلاشها دانشجویان به راهکار های متعددی متوسل شدند. به طوری که در روز شنبه مورخ سیزدهم شهریور ماه چند تن از دانشجویان  به سراغ صورتی ـمسئول  اداره امور خوابگاه هاـ رفته تا با متوسل شدن به روش های من جمله پیشنهاد زیر میزی و... صاحب یک تخت و کمد در اتاق های خوابگاه مرکزی شوند. 

صورتی اعلام نمود: خوابگاه شماره دو (خوابگاه دختران) هم چنان مراحل آخر ساخت و ساز را طی میکند. وی در پاسخ به اعتراض دانشجویان به طولانی شدن این مراحل آخر برای بار هفتم اعلام کرد که تا ۳ماه  دیگر خوابگاه اماده ی اسکان خواهد شد!

هیئت داوران  لاین چهار شمالی پس از تشکیل میز گردی  اعلام کرد که واحد اندازه گیری برای ۳ ماه اعلام شده زمان به ساعت و روز و هفته نمی باشد بلکه منظور از این ۳ماه ، ۳ ماه نوری می باشد!

۲ـ از ساعت ۰۰:۰۰ بامداد روز شنبه ۱۳ شهریور ماه سعی و تلاش بی سابقه و خستگی نا چذیر دانشجویان بی واحد جهت اخذ حد اقل ۱۳ واحد آغاز شده و  همچنان ادامه دارد.

۳- در پی اعتراض شدید دانشجویان به تاریخ شروع کلاس ها تقویم آموزشی اصلاح شد.

طبق اطلاعیه اول سایت دانشگاه، تاریخ شروع کلاسها ۲۰ شهریور اعلام شده بود که این تاریخ با اعتراض دانشجویان به ۲۷ شهریور موکول شد!داوران چهار شمالی اعلام نمودند این اصلاحیه ناشی  از ترس شدید مسئولین و سیستم دانشجو سالاری این دانشگاه می باشد.و همچنین  پیش بینی می شود که این تاریخ با توجه به مغایرت تقویم آموزشی با تقویم دانشجویی و همزمان نبودن دو تقویم  ، به چندین هفته و یا حتی ماه ! دیر تر تغییر کند!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم شهریور 1389ساعت 11:33  توسط anna  |